هوا داشت تاریک میشد، یه شب گرم تابستونی، هوا خیلی شرجی بود و داشتم خفه میشدم، رفتم تو پارک، شلوغ بود، یه عده داشتن لب ساحل والیبال بازی میکردن، یه عده داشتن قلیون میکشیدن، سرم رو که برگردوندم، دیدم یه پسر هم سن و سال خودم، روی نیمکت دراز کشیده و داره سیگار میکشه، خنده دار بود، نتونستم جلوی خنده خودمو بگیرم، نیشم باز بود و داشتم نیگاش میکردم، کت و شلوار خاکستری تنش بود اما خیلی چرک، کراوات خوشگل قرمز هم زده بود، اما کفشاش واکس زده بود و تمیز، داشت برق میزد، موهاش خیلی نا مرتب بود و یه من ریش داشت، لاغر بود، اما چشماش برق میزد، دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، رفتم طرفش، بهش سلام کردم، انگار نشنید، نگاش کردم، یهو نگاهمون به هم گره خورد، سرش رو برگردوند و به یه نقطه نا معلوم خیره شد، دفعه اول بود که میدیدمش، پک های عمیق به سیگار میزد اما همه دود رو میخورد و حتی یه ذره هم دود بیرون نمیداد.
همینطوری کنارش واستاده بودم که یکی اومد از بغلم رد شد و آروم تو گوشم گفت:«این دیوونه هم تازه پیداش شده، محلش نزار!»
برام جالب بود، خیلی کنجکاو شده بودم، رفتم دم بوفه، دو تا آب خریدم، دوباره برگشتم طرفش، یکی رو باز کردم و تا ته خوردم، دومی رو هم گذاشتم کنار پاش و حرکت کردم به سمت خونه، نمیدونستم کیه، نه بهش میخورد دیوونه باشه نه معتاد، نه گدا و نه دزد.
شب موقع خواب همش به اون داشتم فکر میکردم، یه علامت سوال بزرگ شده بود برام، اون کی بود؟ پسری با کفشهای واکس زده؟!
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه
1388/04/03ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط یه عاشق
|
سیگار لعنتی رو روشن میکنم، یه پک عمیق، اتاقم پر دود میشه، دیگه نمیدونم چی میخوام، شایدم دیگه هیچی نمیخوام، دلم میخواد برات تعریف کنم، برات تعریف کنم داستان یکی بود و یکی نبود، منی که بودم و تویی که رفتی، افسانه کسی که به عشقش رسید و کسی باور نکرد، داستان عشقی که آخر نداشت، نه دیگه نمیخوام چیزی بگم، همه این داستانها رو خودت ساختی و افسانه ها رو خودت نوشتنی، همه اینا رو بهتر از من بلدی، سیگارم تموم شد، اما غصه من تموم نشد، کاش مثل داستانهای قشنگ قصه ما به سر برسه و کلاغه به خونش برسه...
|
+|
نوشته شده در شنبه
1388/03/30ساعت 1:27 قبل از ظهر  توسط یه عاشق
|
دلم خیلی تنگ شده، تازه فهمیدم که خیلی تنهام، دلم تنگ شده برای اون روزی که با ترس و لرز دستمو دراز کردم تا دستشو بگیرم، دلم تنگ شده واسه معصومیت نگاهش واسه لبخند ملیحش و واسه برق چشمهاش. راستی، دلم واسه خودمم تنگ شده، واسه کسی که تلاش میکرد، واسه کسی که مرد بود، واسه کسی که همیشه میتونست...
|
+|
نوشته شده در شنبه
1388/03/30ساعت 1:16 قبل از ظهر  توسط یه عاشق
|
شنیدم اسمش پیمان، حتما اونم دوس داری، حتما به اونم میگی عزیزم، حتما دلت واسه اونم تنگ میشه، یعنی میشه؟
یعنی تو اون سه سال انقدر بی معرفت بودی و من نفهمیدم؟
یعنی منو یادت رفته؟
نه میدونم، میدونم که هنوزم دوسم داری، میدونم که منو فراموش نکردی، میدونم اگه منو بازم ببینی غصه میخوری، میدونم، میدونم، میدونم، اما بدبختی اینه که تو هیچی نمیدونی...
|
+|
نوشته شده در جمعه
1387/12/16ساعت 10:25 بعد از ظهر  توسط یه عاشق
|
سلام
|
+|
نوشته شده در دوشنبه
1387/10/09ساعت 0:17 قبل از ظهر  توسط یه عاشق
|
آخرین بوسه
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه
1387/10/04ساعت 0:18 قبل از ظهر  توسط یه عاشق
دیگه تصمیم خودمو گرفته بودم.
برگشتم تو سالن، رفتم تا یه بار دیگه ببینمش، وقتی دقت کردم، دیدم چقدر این دختره نازه و من خیلی زود تصمیم گرفته بودم، دختر قد بلند، موها و چشاش خرمایی بود و خیلی خوش اندام. وقتی دید من دارم نیگاش میکنم یه لبخند ملیح رو لبهاش نقش بست، دلم ریخت.
احساس کردم ازش خوشم اومده، رفتم پیش پوریا و بهش گفتم:«چه خبر؟ حل شد؟»
-:«آره شماره دادم، قراره زنگ بزنه.»
:«خوبه، آقا این دختره که پیششه کیه؟»
-:«کدوم؟»
:«همون قد بلنده»
-:«من چه بدونم، چیه؟ ازش خوشت اومده؟!»
:«نه زیاد، از بی کاری که بهتره، زنگ زد، ردیف کن، منم با اون رفیق شم، حوصلمون سر نره»
-:«باشه، واستا زنگ بزنه، ببینیم چی میشه!»
:«کی بریم خونه؟»
-:«اسگل، واستا توم نیگا کن، خودت مخ بزن، عجله داری؟ بعدا میریم»
وایستادم و شروع کردم به دید زدن. حرکتهاشو زیر نظر گرفتم، علیرضا راس میگفت، خیلی نیگام میکرد، اما نکنه به قول پوریا، شبیه سگ سره کوچشون بودم؟!
اما نه، معلوم بود از من خوشش اومده، همش زیر چشمی منو میپایید، هر جا میرفتم چشاش دنبالم بود، اگه مسخره بازی میکردم، چشم غره میرفت و اگه کار خوبی میکردم، لبخند میزد...
|
+|
نوشته شده در یکشنبه
1387/10/01ساعت 2:0 قبل از ظهر  توسط یه عاشق
|
از پله ها داشتم میرفتم پایین که دیدم علیرضا و پوریا اونجا واستادن رو پله اول و دارن مخ زنی میکنن، رفتم پیششون، پوریا گفت:« اون دختره رو میبینی، همون که داره میخنده؟»
گفتم:«آره خب که چی؟»
-: بهش شماره دادم!»
:«مگه قرار نبود که این ترم از این کارا نکنیم؟»
-:«آخه خیلی با مزه اس، همش داره میخنده!»
در این حین دیدم علیرضا با آرنجش زد به پهلوم، برگشتم طرفش، بهم گفت:«اشکان این دختره چرا تورو اینطوری نیگا میکنه؟!»
برگشتم و نیگاش کردم، چش ابروش شبیه مریم بود، یکی از دخترا که پارسال باهاش دعوا کرده بودم، نمیدونم چرا اصلا ازش خوشم نیومد و قیافش اصلا واسم جذاب نبود، به علیرضا گفتم:«همه رو برق میگیره، ما رو چراغ نفتی!»
خندید، منم خندیدم، یه سیگار دیگه روشن کردم، چون دفتر خیلی شلوغ بود، بیخیال استاد شدم و رفتم تو حیاط، چند دقیقه بعد علیرضا اومد پیشم،«اون دختره، مثله اینکه از تو خوشش اومده بود، همش تورو نیگا میکرد!»
:«وللش!!!!»
-:«خوشگل بودا!»
:«من خوشم نیومد»
-:«احمق برو باهاش دوس شو، ورودی جدیده، خیلیا دنبالشن، راستی، مجید، مجید تپل رو میگم، اونم میخواست باهاش رفیق شه!»
علیرضا زد تو خال، میدونست از مجید خوشم نمیاد و هر طوری شده میخوام پوزشو بمالم به خاک!
به خاطر همین، پیش خودم گفتم، باهاش دوس میشم...
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه
1387/09/27ساعت 12:15 بعد از ظهر  توسط یه عاشق
|
«ترم سوم هم شروع شد!»
چشماشو بست، یه لبخند تلخ زد، مثل اینکه میخواست فیلم زندگیشو بزنه عقب.
تو همون حال بود که گفتم:«خب ادامه بده»
:«دیگه تصمیم داشتیم درس بخونیم، چند روزی از ترم جدید نگذشته بود که یه روز صبح دانشگاه کلاس داشتم، رفتم سر کلاس، دیدم تو کلاس ۵۰ - ۶۰ نفره ۹۰ نفر نشستن، بیشترشونم ورودی جدید، ۱۰-۲۰ نفری هم بیرون واستاده بودن، اعصابم خرد شد، پیش خودم گفتم اینا مارو گوسفند حساب کردن؟!
هنوز استاد نیومده بود، به زور از بالای چند تا صندلی پریدم و رفتم تو، بلند گفتم، این جلسه کلاس تشکیل نمیشه، پاشید برید، اما هرج و مرج شروع شد و هیچ کسی از جاش تکون نخورد، یه سیگار در آوردم و روشن کردم، یکی برگشت و گفت: آقا اینجا جای سیگار کشیدن نیس!
منم که اعصابم خرد بود، بلند داد زدم:«گفتم کلاس تعطیله، پاشید برید خونه هاتون»
یهو همه ساکت شدن، دو سه نفری بلند شدن و کم کم همه از کلاس بیرون رفتن. کلاس که خالی شد منم رفتم طبقه پایین تا تو دفتر با استاد صحبت کنم که کلاس رو دو تا بکنه یا یه فکری به حالش بکنه....
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه
1387/09/27ساعت 0:40 قبل از ظهر  توسط یه عاشق
|
شام تموم شد، یه سیگار روشن کرد و رفت سراغ لباساش، یه گوشی از تو جیب کتش درآورد و رو به من کرد و پرسید:«آقا راستی شارژر نوکیا داری؟»
گفتم:«آره»
بلند شدم و رفتم تو اتاق، شارژر رو آوردم و بهش دادم، شارژر رو زد به برق و گوشیشو گذاشت رو شارژ.
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم، یهو بهش گفتم:«خوب تعریف کن!»
سرشو انداخت پایین و یه پک عمیق به سیگار زد، چشماشو بست، گفت:«اسمم اشکان، ۲۵ سالمه، یه برادر دارم، خودمم اهل تبریزم»
یکم نیگاش کردم، ازش پرسیدم: «پس اینجا چی کار میکنی؟!»
یه آه کشید و ادامه داد:«سال ۸۱ دانشگاه قبول شدم، رشته کامپیوتر، تو یکی از شهرهای نزدیک تبریز، ۲ ساعت راه بود تا دانشگاه، یه روز با بابام رفتم اونجا و با چند نفر که نمیشناختمشون خونه گرفتیم، گذشت و گذشت تا اینکه ما خیلی با بچه ها رفیق شدیم، دیگه اونجا شده بود واسه ما میخونه و مرکز عشق و حال، دیگه درس و مشق تعطیل، فقط میخوردیم و میخوابیدیم و حال میکردیم! بیشتر وقتها سر کلاس هم نمیرفتیم، هینطوری ترم اول تموم شد، همه مشروط شدیم!
ترم دوم شروع شد و دیگه داشتیم تصمیم میگرفتیم که آدم باشیم و درس بخونیم، اما دیدیم نمیشه، اصلا حال و حوصله درس خوندن نداشتیم، ترم دوم هم تموم شد و باز همه مشروط!
دیگه قسم خوردیم که از ترم دیگه درس میخونیم.
ترم سوم هم شروع شد...
|
+|
نوشته شده در دوشنبه
1387/09/25ساعت 11:58 بعد از ظهر  توسط یه عاشق
|
داشتیم میرفتیم، تو راه ازش پرسیدم:«راستی اسم تو چیه؟»
-:«اسمم اشکان بود!»
:«الان چی؟!»
-:«فک کنم الانم باید همون اشکان باشه!»
:«اشکان جان از آشنایی باهات خیلی خوشحالم!»
-:«منم!»
یهو رفت تو سوپر مارکت، منم پشت سرش رفتم، هر چی دید ورداشت، مثل کسایی که تو عمرش هیچی ندیده، چیپس و پفک و کالباس و نون و...
بهش گفتم:«خونه من یه لقمه نون و پنیر پیدا میشد»
-:«من عادت ندارم دست خالی برم خونه کسی!»
چیزی بهش نگفتم، حساب کرد و اومد، رسیدیم دم در خونه، کلید در آوردم و در خونه رو باز کردم، اشاره کرد که برو تو، منم رفتم تو دیدم پشت سرم داره میاد، در و بست و اومد.
خیلی کنجکاو بودم که ای پسره کیه! از فضولی داشتم میترکیدم، تا اینکه بهم گفت:«حموم کجاست؟»
حموم و نشونش دادم، رفت تو حموم، وقت نمیگذشت، همش ساعت رو نیگا میکردم تا ببینم چقدر شده، نیم ساعت شده بود، کم کم داشتم نگرانش میشدم، نکنه تو حموم خفه شده باشه!
میخواستم برم صداش کنم که یهو دیدم در حموم باز شد، یه نفر اومد بیرون، یه آدم دیگه شده بود، دیگه ریش نداشت، لباسم تنش نبود، یه حوله دور کمرش پیچیده بود، خواستم چیزی بگم که یهو گفت:«آخیش، خیلی حال داد، دو سه ماهی بود که حموم نرفته بودم!»
-:«عافیت باشه»
چشاش برق میزد، بهم گفت: «یه چیزی میدی بپوشم؟»
رفتم از تو اتاقم یه تی شرت و یه شلوارک براش آوردم، لباس پوشید و اومد پیشم رو مبل نشست، بهم گفت: «چیه، چرا بد نیگام میکنی؟!»
خندم گرفت، گفتم:«آخه خیلی عوض شدی، خیلی خوش تیپ شدی!»
خندید و چیزی نگفت، رفت وسایلی رو که خریده بود آورد و گذاشت رو میز، گفت:«بیا برای اولین بار تو این دو سه ماه، گشنم شده، بیا بزنیم»
رفتم چند تا بشقاب و لیوان آوردم و گذاشتم رو میز و مشغول خوردن شدیم...
|
+|
نوشته شده در یکشنبه
1387/09/24ساعت 11:43 بعد از ظهر  توسط یه عاشق
|